عشق درخت و کودک

تاریخ:جمعه 17 بهمن 1393-11:00 ب.ظ

شنیده ام كه روزگاری یك درخت عظیم و قدیمی وجود داشت كه شاخه هایش به آسمان افراشته بود. وقتی كه گل می داد، پروانه ها، در انواع شكل ها و اندازه ها و رنگ ها
می آمدند و اطراف آن می رقصیدند. وقتی كه میوه می داد، پرندگان از دوردست ها
می آمدند و بر آن درخت می نشستند.
شاخه هایش همچون بازوهایی گسترده در باد بودند، بسیار زیبا به نظر می رسیدند.
یك پسر بچه ی كوچك عادت داشت هر روز زیر این درخت بازی كند و آن درخت قدیمی و زیبا عاشق این پسر شد. بزرگ و قدیمی می تواند عاشق كوچك و جوان شود، اگر این فكر را حمل نكند كه بزرگ است.
آن درخت این فكر را نداشت كه بزرگ است __ فقط انسان ها چنین افكاری دارند ___ بنابراین عاشق آن پسر بچه شد. نفس همیشه سعی دارد عاشق چیزهای بزرگ شود. نفس همیشه می كوشد با چیزهای بزرگ تر از خودش مرتبط باشد. ولی برای عشق هیچكس بزرگتر و كوچكتر نیست. عشق هركس را كه نزدیك شود در آغوش می گیرد.
بنابراین، درخت برای آن پسر كه هر روز می آمد و زیر آن می نشست، عشقی را رشد داد. شاخه هایش بالا بودند، ولی برای اینكه پسر بتواند گل هایش را بكند و میوه هایش را بچیند، آن ها را فرود می آورد.
عشق همیشه آماده ی تعظیم كردن است، نفس هرگز آماده نیست كه سرخم كند. اگر به نفس نزدیك شوی خودش را بالاتر می كشاند، خودش را سفت می گیرد تا نتوانی آن را لمس كنی. كسی كه بتواند لمس شود، به نظر پایین تر می آید.
كسی كه نتواند لمس شود، كسی كه بر اریكه قدرت در پایتخت تكیه زده، به نظر بزرگ می آید.

كودك بازیگوش می آید و درخت در برابرش سر خم می كند. وقتی پسربچه گل هایش را
می چیند، درخت احساس شادمانی زیاد می كند، تمام وجودش سرشار از عشق می شود.
عشق وقتی خوشنود است كه قادر باشد چیزی ببخشد. نفس وقتی خوشنود است كه قادر باشد چیزی بستاند.
آن پسر بزرگ شد. گاهی روی زانوهای درخت به خواب می رفت، گاهی از میوه هایش می خورد و گاه تاجی از گل های درخت را بر سر می گذاشت و همچون پادشاه جنگل نمایش می داد.
وقتی گل های عشق وجود داشته باشند، انسان احساس می كند كه شاه است. ولی وقتی خارهای نفس وجود دارند انسان بیچاره و مستاصل می شود.
وجود آن درخت بادیدن آن پسرك كه تاجی از گل هایش را بر سر داشت و می رقصید سرشار از وجد و سرور می شد. سپس در عشق سر تكان می داد و همراه نسیم آواز
می خواند. پسر بیشتر رشد كرد و شروع كرد به بالارفتن از درخت تا روی شاخه هایش تاب بخورد. وقتی پسرك روی شاخه هایش استراحت می كرد، درخت بسیار خوشحال بود.
عشق وقتی خوشحال است كه به كسی راحتی بدهد. نفس فقط وقتی خوشحال است كه خوشی دیگری را از او بگیرد.
با گذشت زمان، سنگینی وظایف دیگر به پسر محول شده بود. جاه طلبی ها وارد شدند، او باید امتحان می داد و باید با دوستانش رقابت می كرد، بنابراین به طور مرتب نزد درخت نمی آمد. ولی درخت باهیجان منتظر دیدار او بود.
درخت با روحش او را صدا می زد: "بیا. بیا. منتظرت هستم."
عشق همیشه انتظار معشوق را دارد. عشق یك انتظاركشیدن است. وقتی كه پسر نمی آمد، درخت احساس اندوه می كرد. عشق تنها یك اندوه دارد: وقتی كه نتواند سهیم شود، عشق وقتی كه نتواند بدهد غمگین است.
عشق وقتی شاد است كه بتواند بدهد و سهیم شود. عشق وقتی خوشحال ترین است كه بتواند با تمامیت نثار كند.
پسر بزرگتر شد و روزهایی كه نزد درخت می رفت كمتر و كمتر می شد. هركس كه در دنیای رقابت بزرگ شود، وقت كمتر و كمتری برای عشق خواهد یافت.
پسر اینك در جاه طلبی های دنیایی گرفتار شده بود: "كدام درخت؟ چه كسی وقتش را دارد؟"
یك روز، وقتی كه پسرك گذر می كرد، درخت او را فرا خواند: "گوش بده!"
صدایش در هوا منتشر شد: "گوش بده!
من منتظر تو هستم، ولی نمی آیی. من هر روز منتظر تو هستم."
پسر گفت، "تو چه داری كه من باید نزد تو بیایم؟ من دنبال پول هستم."
نفس همیشه دنبال انگیزه است: "تو چه داری كه پیشكش كنی تا نزد تو بیایم؟ اگر بتوانی چیزی به من بدهی، می توانم بیایم. وگرنه، نیازی نیست كه نزد تو بیایم."
نفس همیشه انگیزه دارد، منظور دارد. عشق بی انگیزه است، بدون منظور است. عشق پاداش خودش است.
درخت با تعجب گفت، "تو فقط وقتی می آیی كه من چیزی به تو بدهم؟ من می توانم همه چیز به تو بدهم."
چیزی كه نگه بدارد withholds ، عشق نیست.
این نفس است كه نگه می دارد، عشق بی قید و شرط می بخشد.
درخت ادامه داد: "ولی من پول ندارم. این فقط یك اختراع انسان است. ما چنین
مرض هایی نداریم و ما مسرور هستیم. شكوفه ها برما می رویند. میوه های بسیار
می دهیم. سایه های مطبوع می دهیم. در نسیم به رقص درمی آییم و آواز می خوانیم. پرندگان معصوم روی شاخه های ما می جهند و آواز می خوانند زیرا ما هیچ پولی نداریم. روزی كه درگیر پول شویم، همچون شما انسان های بدكاره و رنجور می شویم كه در معابد می نشینید و به مواعظی گوش می دهید تا كه چگونه به آرامش برسید و چگونه عشق به دست آورید. نه، نه، ما پولی نداریم."
پسر گفت، "پس برای چه نزد تو بیایم؟ باید جایی بروم كه پول باشد. من نیاز به پول دارم."
نفس خواهان پول است زیرا پول قدرت است. نفس نیازمند قدرت است.
درخت عمیقاً به فكر رفت و سپس چیزی را دریافت و گفت، " یك كار بكن. تمام میوه های مرا بچین و بفروش. شاید بتوانی پولی به دست آوری."
پسر بی درنگ دست به كار شد. از درخت بالا رفت و تمام میوه های درخت را چید. حتی آن ها را كه نرسیده بودند تكان داد تا بیفتند. شاخه های درخت شكسته شدند و برگ های آن با خشونت فرو می ریختند.
درخت بسیار شاد بود و از شوق برافروخته بود.
حتی شكسته شدن نیز عشق را شاد می سازد، ولی نفس حتی در به دست آوردن نیز راضی نیست، نفس ناشاد است.
پسر حتی برنگشت تا از درخت تشكر كند. ولی درخت به این توجهی نكرد. وقتی كه پسر پیشنهاد عاشقانه ی او را برای چیدن میوه هایش و فروش آن ها پذیرفت، درخت تشكر خودش را دریافت كرده بود.
برای مدتی های زیاد پسر بازنگشت. حالا او پول داشت و سعی داشت با این پولش پول بیشتری به دست آورد.
او درخت را تماماً ازیاد برده بود. سال ها گذشت. درخت غمگین بود. مشتاق بازگشت پسر بود __ همچون مادری كه سینه هایش پر از شیر باشد، ولی پسرش گم شده باشد. تمامی وجود مادر، پسرش را می خواهد تا بتواند بیاید واو را سبكبار كند. حالت درونی درخت چنین بود. تمامی وجودش در اشتیاق بود.
پس از سال ها، پسر كه اكنون مردی بالغ شده بود نزد درخت بازگشت.

درخت گفت، "نزد من بیا. بیا و مرا درآغوش بگیر."
مرد گفت، "بس كن این حرف بی معنی را. آن یك احساس كودكی بود."
نفس، عشق را همچون یك چیز بی معنی می بیند، یك افسانه ی دوران كودكی.
ولی درخت دعوتش كرد: "بیا، روی شاخه هایم تاب بخور. بیا با من برقص."
مرد پاسخ داد: "این حرف های بیفایده را كنار بگذار! من می خواهم یك منزل بسازم.
آیا می توانی یك منزل به من بدهی؟"
درخت با تعجب گفت، "یك منزل؟ من بدون منزل زندگی می كنم."
فقط انسان ها هستند كه در منزل زندگی می كنند. هیچكس دیگر در این دنیا به جز انسان در منزل زندگی نمی كند.
و آیا وضعیت انسان ها را می بینید __ اوضاع این انسان های منزل یافته را؟!
هرچه خانه ها بزرگ تر می شوند، خود انسان ها كوچك تر می شوند....
درخت گفت، "ما در منزل زندگی نمی كنیم. ولی می توانی یك كار بكنی. می توانی
شاخه های مرا ببری وبا آن ها یك خانه بسازی."
مرد بدون یك لحظه درنگ تبری آورد و تمام شاخه های درخت را قطع كرد.
اینك آن درخت فقط یك قطعه الوار خشك شده بود: برهنه. ولی درخت بسیار خوشحال بود.
عشق وقتی كه حتی دست و پایش برای معشوق قطع می شود نیز خوشحال است.
عشق بخشاینده است، عشق همیشه آماده ی سهیم كردن و بخشایش است.
مرد حتی به عقب بازنگشت تا به درخت نگاه كند. او خانه ای ساخت و روزها و سال ها گذشت.
تنه ی درخت منتظر شد و منتظر شد. می خواست او را صدا بزند، ولی دیگر نه شاخه ای داشت و نه برگی كه به او صدا بدهد. باد می وزید، ولی او نمی توانست از آن صدایی بسازد.
و هنوز هم روحش از یك صدا سرشار بود: "بیا، بیا، عزیز من، بیا."
مدت ها گذشت و آن مرد سالخورده شد. روزی از آن حوالی می گذشت و آمد و نزدیك درخت نشست.
درخت پرسید، " چه كار دیگری می توانم برایت انجام دهم؟ پس از مدت های بسیار زیاد
آمده ای."
پیرمرد گفت، "چه كار می توانی برایم بكنی؟ من می خواهم به سرزمین های دوردست بروم تا پول بیشتری به دست آورم. به یك قایق نیاز دارم."
درخت با خوشحالی گفت، "تنه ی مرا ببر و از آن یك قایق بساز. من بسیار خوشحال
می شوم كه قایق تو بشوم و تو را به سرزمین های دوردست ببرم تا پول به دست آوری. ولی لطفاً از خودت خوب مراقبت كن و زود برگرد. من همیشه منتظر بازگشت تو خواهم بود."
مرد اره ای آورد و شروع كرد به بریدن تنه درخت، قایقی ساخت و به سفر رفت.
حالا آن درخت دیگر یك كنده ی كوچك است. و منتظر معشوقش است تا بازگردد.
درخت صبر می كند و صبر می كند و صبر می كند. ولی اینك دیگر چیزی برای
پیشكش كردن ندارد. شاید آن مرد دیگر هرگز نزد او برنگردد. نفس همیشه جایی می رود كه چیزی برای به چنگ آوردن وجود داشته باشد.
نفس جایی نمی ورد كه چیزی برای به دست آوردن وجود نداشته باشد.
شبی نزدیك آن تنه ی درخت استراحت می كردم. برایم زمزمه كرد: "آن دوست من هنوز بازنگشته است. خیلی نگرانم كه شاید غرق شده و یا گم شده باشد. شاید در یكی از آن كشورهای دورافتاده گم شده باشد. شاید اكنون زنده هم نباشد. چقدر مشتاقم از او خبری به دست آورم! چون آخر عمرم است، دست كم با داشتن خبری از او راضی می شدم.
آنوقت می توانستم با خوشحالی بمیرم. ولی او حتی اگر هم بتوانم او را بخوانم باز نخواهد گشت. من دیگر هیچ چیز برای دادن ندارم و او تنها زبان گرفتن را می داند."
نفس فقط زبان گرفتن را می داند، عشق زبان بخشیدن است.
من بیش از این چیزی نخواهم گفت. اگر زندگی بتواند همچون این درخت بشود،
شاخه هایش را به دوردست ها بگستراند تا همه بتوانند در سایه اش پناه بگیرند، آنوقت
می توانیم عشق را درك كنیم.
برای عشق هیچ كتاب مقدس، هیچ تعریف و هیچ نظریه ای وجود ندارد. عشق هیچ آداب و اصولی ندارد.
در عجب بودم كه در مورد عشق چه می توانم به شما بگویم. توصیف عشق بسیار دشوار است می توانستم فقط بیایم و بنشینم __ اگر فقط می توانست از چشم هایم دیده شود، شاید همان كافی می بود، یا اگر می توانست در حركت دست هایم احساس شود، می توانستید آن را ببینید و بگویید: عشق این است.

ولی عشق چیست؟ اگر در چشمان من دیده نشود، اگر در حركت دست هایم احساس نشود، آنوقت به یقین هرگز توسط كلامم احساس نخواهد شد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo



ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو